آن نه عشقست که از دل به زبان می آید
وان نه عاشق که ز معشوق به جان می آید
گو برو در پس زانوی سلامت بنشین
آنکه از دست ملامت به فغان می آید
کشتی هر که در ین ورطه ی خونخوار افتاد
نشنیدیم که دیگر به کران می آید
یا مسافر که در این بادیه سرگردان شد
دیگر از وی خبر و نام و نشان می آید
چشم رغبت که به دیدار کسی کردی باز
باز بر هم منه ار تیر و سنان می آید
عاشق آنست که بیخویشتن از ذوق سماع
پیش شمشیر بلا رقص کنان می آید
شرط عشقست که از دوست شکایت نکنند
لیکن از شوق حکایت به زبان می آید
سعدیا اینهمه فریاد تو بیدردی نیست
آتشی هست که دود از سر آن می آید